شايلي و دغدغه هاي پدر ...
*
داريم به هم عادت ميكنيم ! يا شايد هم به اين حالت ميگن وابستگي!
در هر صورت من دوستش دارم ولي ته قلبم ميترسم از عاقبت كار نميدونم چرا
شايد به خاطر شايلي باشه اين ترس بيشتر.!مي ترسم از اينكه به من خيلي
وابسته بشه و من نه لياقت اين عشق رو داشته باشم نه توانايي ادامشو،
مي ترسم از زماني كه شايلي چشم باز كنه ببينه من به هر دليلي نيستم . البته
همين حالا هم بشتر ساعات شبانه روز رو در كنارش نيستم ولي همون چند ساعت
همش دلش ميخواد بغل من باشه حتي تازه گي ها گريه ميكنه و دستاهاشو باز ميكنه و
يه جوري ملتمسانه نگاهم ميكنه كه يعني بيا منو بغل كن، وقتي كه بغلش ميكنم
به ندرت پيش مياد كه بره به سمت نفر ديگه اي حتي مامان پريساش ،سريع بر ميگرده
و خودشو ميپسبونه به من يعني از بغل بابايي تكون نميخورم.
اين روزها سر كار خيلي دلم هواشو ميكنه كاش ميشد هر روز حتي يك ساعت ميرفتم خونه
ميديدمش ،بوسش ميكردم و بوش ميكردم و بر مي گشتم.
ميگن دخترها خيلي بابايي مشن ، انگار راست ميگن هم دخترها خيلي بابايي مشن
هم باباها خيلي دختري !
نمي دونم شايلي وقتي بزرگ بشه باز هم منو اينقدر دوست داره يا نه؟ نكنه بشه مثل خيلي از
بچه هاي امروزي كه بي تعارف از ريخت پدرشون بدشون مياد و فكر ميكنن كه پدر يعني كسي كه
آزادي رو ازشون صلب كرده، من دلم نميخواد كه همچين پدري باشم ولي از جامعه خراب و كثيف
ايران ميترسم.
من از آينده شايلي ميترسم، دلم نميخواد دسته ي گلم خدايي نكرده صدمه اي ببينه، از اين كه
به آينده اين مملكت نميشه مطمئن و اميدوار بود ميترسم و بدتر از همه ترس تآمين مالي شايلي
در سالهاي بلوغ و جواني اون هميشه دغدغه منه نه اينكه خدايي نكرده وضعيت مالي بدي داشته
باشم نه ! ولي نميشه به اين بسنده كرد كه اوضاع همين جوري باقي ميمونه ،كي از فردا خبر داره؟!
ايران، امروز يك جوره فردا جوره ديگه.!
شايلي اين روزها بيشتر از قبل به من حس پدر بودن ميده ، احساس همسر بودن براي پريسا
هميشه عالي بود حالا با وجود كوچولوي دوست داشتنيي مثل شايلي زندگي براي من رنگ
قشنگتري داره.
* : اين پست رو بدون عكس بپذيريد.