شایلی و جعبه مداد رنگی ...
شایلی من یه جعبه مداد رنگی دستش گرفته
و داره به زندگی بابا و مامانش رنگ می زنه.
انگار زندگی با همیشه یه فرق بزرگ کرده
انگار دلمون نمیاد بخوابیم و از دیدنش سیر نمیشیم.
وقتی خوابه مثل فرشته ها ست،
وقتي بيداره ، به خدا مثل گلهاست.
" ديروز براي من يه روز فراموش نشدني بود،
تا عمر دارم اولين روز تابستان هشتاد وهفت فراموشم نميشه.
وقتي رفتم خونه شايلي بغل خالش بود، طبق معمول اين روزها
داشت با تابلوها حرف ميزد. به محض ديدن من شروع كرد
به دست و پا زدن شديد كه ترسيدم بيافته از دست خالش،
همزمان هم به حالت اعتراض صدا ميكرد و خودشو به طرف من
ميكشيد و خم مي كرد.
وقتي رفتم كه وسايلي رو كه همراهم بود بذارم جايي
وبعد بيام بغلش كنم زد زير گريه، خلاصه اومد بغلم و
بلافاصله يه خنده تحويلم داد و آروم شد،
انگار نه انگار كه تا چند لحظه پيش داشت گريه ميكرد."
